تو يوسفى و هر دم زلف تو از نسيمى * كرده روان بكنعان از مُشك كاروانى
ديريست تا دل من از درد تست سوزان * آخر دلت نسوزد بر درد من زمانى
گفتى بخواه چيزى كان سودمندت آيد * كز سود كردن تو نبود مرا زيانى
وقت بهار خواهم در نور شمع رويت * من كرده در « 1 » رخ تو هر لحظه گلفشانى
عطّار اگرت بيند « 2 » يك شب چنان كه گفتم * صد جان تازه يابد آنگاه هر زمانى
820
اى حسن تو آب زندگانى * تدبير وصال ما تو دانى « 3 »
از ديده برون مشو كه نورى * وز بنده جدا مشو كه جانى
ما با تو چو تير راست گشتيم * با ما تو هنوز چون كمانى
پرسى تو ز من كه عاشقى چيست * روزى كه چو من شوى بدانى
زنهار مشو تو در خرابات * هر چند قلندر جهانى
شطرنج مباز با ملوكان * شهمات شوى و ره ندانى
عطّار سخن چنين همىگفت * روحست غذاى مرد فانى
821
درديست درين دلم نهانى * كان درد مرا دوا تو دانى « 4 »
هامش
( 1 ) - مس : بر رخ تو
( 2 ) - سل : اگر ببيند
( 3 ) - مج و سل و فر و مه : اين غزل را ندارد . مس : دارد
( 4 ) - مج و سل و فر و مه : اين غزل را ندارد . مم : دارد