يكذرّه اگر شمع وصال تو بتابد * جان بر تو فشانند چو پروانه جهانى
ز ابروى هلاليت كه طاقست چو گردون * با پشت دو تا مانده هرجا كه كمانى
چون دايره بىپا و سرم ز زانكه تو دارى * از دايرهء ماه رخ از نقطه دهانى
ارباب يقين ده يكيك ذرّه گرفتند * شكل دهن تنگ تو از روى گمانى
حرف كمرت همچو الف هيچ ندارد * زيرا كه ترا چون الف افتاد ميانى
مويى ز ميان تو كسى مىبنداند * گرچه بود آنكس به حقيقت همه دانى
در عشق تو كار همه عشّاق برآمد * زيرا كه خريدند به صد سود و زيانى
چون لاله دلم سوخته تن غرقهء خونست * تا يافتهام گرد رخت لالهستانى
چون حال من سوختهدل تنگ درآمد * از جان رمقى مانده مرا باش زمانى
عطّار جگر سوخته را بود دل تنگ * دل در سر كار تو شد او مانده زمانى
819
اى يك كرشمهء تو غارتگر جهانى * دشنام تو خريده ارزان خران به جانى « 1 »
آشفتهء رخ تو هرجا كه ماهرويى * دلدادهء لب تو هرجا كه دلستانى
گر از دهان تنگت بوسى به من فرستى « 2 » * جانهاى تنگ بسته بر هم نهم جهانى
تو خود دهان ندارى چون بوسه خواهم از تو * هرگز برون نگنجد بوس از چنين دهانى
چون تو ميان ندارى من با كنار رفتم * چون دست دركش آرد كس با چنان ميانى
هامش
( 1 ) - مج و فر و مه : اين غزل را ندارد . سل و مم و مس : دارد
( 2 ) - مس : به من فروشى