عطّار راز « 1 » عالم گم شد نشان بكلّى * تا چند جويم « 2 » آخر از بىنشان نشانى « 3 »
817
اى روى تو فتنهء « 4 » جهانى * مبهوت تو هر كجا كه جانى « 5 »
كرده سر زلف پُرفريبت « 6 » * از هر سر مويم امتحانى
در چشم زدى ز دست بر هم « 7 » * چشمت بكرشمهاى جهانى
ابروى تو رستها « 8 » چو تيرست * بر زه كه كند چنان « 9 » كمانى
طرّارى را طراوتى نيست * با « 10 » طرّهء چون تو دلستانى
ندهد مه و مهر نور هرگز * بىعارض چون تو مهربانى
در دل بردن « 11 » به خوبى تو * هرگز ندهد كسى نشانى
خورشيد رخ ترا كند ذكر * هر ذرّه اگر شود زبانى
تا من سگ تو شدم نماندست * از قالب من جز استخوانى
من خاك توام مرا چنين خوار * در خون مفكن بهر زمانى
در عشق تو چُستتر ز عطّار * مرغى نپرد ز آشيانى « 12 »
818
اى هر شكنى از سر زلف تو جهانى * وى هر سخنى از لب جانبخش تو جانى « 13 »
نه هيچ فلك ديد چو تو بدر منيرى * نه هيچ چمن يافت چو تو سرو روانى
خورشيد كه بسيار بگشت از همه سويى * يكذرّه نديدست ز وصل تو نشانى
هامش
( 1 ) - سل : بعالم
( 2 ) - فر و فى : چند جويد
( 3 ) - فى و مس : نيز اين غزل را دارد
( 4 ) - مس : قبله جهانى
( 5 ) - فر : اين غزل را ندارد
( 6 ) - مس : دلفريبت
( 7 ) - مس :
ور چشم زنى بهم برآرد
( 8 ) - مس : دستهاى ز تير است
( 9 ) - مج : زه كند او بدان . مس : آنچنان كمانى
( 10 ) - مس : بىطره
( 11 ) - مج و مه : سبحان اللّه به خوبى
( 12 ) - مس : نيز اين غزل را دارد
( 13 ) - مج و سل و فر و مه : اين غزل را ندارد . مس و مم : دارد