تا به دامن ز عشق تو شق كرد * هر كه سر برزد از گريبانى
ندمد در بهار گاه دو كون * سبزتر از خط تو ريحانى
نتواند شكفت در فردوس * تازهتر از رخت گلستانى
من چنانم ز لعل سيرابت * كه بود تشنه در بيابانى
گر دهى شربتيم آب زلال * شوم از عشق آتش افشانى
ورنه در موكب ممالك تو * كرده گير از فريد قربانى
816
اى در ميان جانم وز جان من نهانى * از جان « 1 » نهان چرايى چون در ميان جانى
هرگز دلم نيارد ياد از جهان و از جان * زيرا كه تو دلم را هم جان و هم جهانى
چون شمع در « 2 » غم تو مىسوزم و تو فارغ * در من نگه كن آخر اى جان و « 3 » زندگانى
با چون تو كس چو من خس « 4 » هرگز چه سنجد آخر « 5 » * از هيچ هيچ نايد اى جمله « 6 » تو تو دانى
در خويش ماندهام « 7 » من جان مىدهم به خواهش * تا بو كه يك زمانم « 8 » از خود مرا ستانى « 9 »
گفتى ز خود فنا شو تا محرم من آيى * بنديست سخت محكم اين هم تو « 10 » مىتوانى
هامش
( 1 ) - فر : بارى نهان . فى : اى جان نهان
( 2 ) - فر : از غم
( 3 ) - فى : جان زندگانى
( 4 ) - فر : صد هرگز
( 5 ) - مه و فى : سنجد اى جان
( 6 ) - فر : جمله تويى تو دانى . مس اى جمله دان تو دانى
( 7 ) - مج و فى : ماندم من
( 8 ) - مه : يك زمانش
( 9 ) - مج و سل و مه : فراستانى
( 10 ) - فر : اين جمله هم تو دانى