چه مىگويم « 1 » چه « 2 » مرد اين حديثم « 3 » * خطا رفت اين سخن يا رب « 4 » امانى
اگر صد بار « 5 » خواهم كوفت اين در * نخواهد گفت كس كامد فلانى
نشان كى ماند از عطّار در عشق * چو مىجويد « 6 » نشان از بىنشانى « 7 »
815
زلف را تاب داد چندانى * كه نه عقلى گذاشت نه جانى « 8 »
نيست در چار حدّ جمع جهان * بىسر زلف او پريشانى
كس چو زلف و لبش نداد نشان * ظلماتى و آب حيوانى
دهن اوست در همه عالم * عالمى قند در نمكدانى
دى براى شكر ربودن ازو * مىشدم تيز كرده دندانى
ليك گفتم بقطع جان نبرم * او چنين تيز كرده مژگانى
بامدادى كه تيغ زد خورشيد * مگر از حسن كرد جولانى
گوى سيمين او چو ماه بتافت * گشت خورشيد تنگ ميدانى
لاجرم شد ز رشك او جاويد * زردرويى كبود خلقانى
جرم خورشيد بود كز سر جهل * پيش رويش نمود برهانى
هست نازان رخش چنان كه به حكم * هر چه او كرد نيست تاوانى
ماه رويا اسير تو شدهاند * هر كجا كافر و مسلمانى
صد جهان عاشقند جان بر دست * جمله در انتظار فرمانى
پرده برگير تا برافشانند * هر كجا هست جان و ايمانى
چند سازى ز زلف خم در خم * دار اسلام كافرستانى
هامش
( 1 ) - مج : چه مىگويى
( 2 ) - سل و نو : نه مرد
( 3 ) - نو : اين حديثى
( 4 ) - سل :
بايد امانى . فى : خطايى رفت يا رب ده امانى
( 5 ) - سل و نو : اگر صد ره بخواهم كوفت .
فى : صدسال
( 6 ) - مج : چو مىداند . سل و نو : چه مىجويى . فى : چه مىجويد
( 7 ) - فى و نو و مم و مس : نيز اين غزل را دارد
( 8 ) - مج و سل و فر : اين غزل را ندارد