تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان عطار ( فارسى ) — صفحة 650

مساهمون:

ص٦٥٠
علم در وصف لبش لايعلمى « 1 » * عقل در شرح رخش لايعقلى « 2 »
زلف همچون شست او مىكرد صيد * هر كجا در شهر جانى « 3 » و دلى
عاشقان را از خيال زلف او * تازه مىشد « 4 » هر زمانى مشكلى
تا نگردى هندوى زلفش بجان « 5 » * نه مبارك باشى « 6 » و نه مقبلى
جمله پشت دست مىخايند از او * هست هرجا عالمى و عاقلى « 7 »
منزل عشقش دل « 8 » پاك است و بس * نيست عشقش در خور هر منزلى « 9 »
تا تو بىحاصل نگردى از دو كون * هرگز از عشقش نيابى حاصلى
شد دل عطّار غرق بحر عشق * كى تواند غرقه « 10 » ديدن ساحلى « 11 »

811

دست نمىدهد مرا بىتو نفس زدن دمى * زانكه دمى كه با توام قوت منست عالمى « 12 »
صبح بيك نفس جهان روشن از آن همىكند * كز سر صدق هر نفس با تو برآورد دمى
نى كه دو كون محو شد در بر تو چو سايه‌اى * بس كه برآورد نفس پيش چو تو معظّمى
از سر جهل هر كسى لاف زند ز قرب تو * عرش مجيد ذرّه‌اى بحر محيط شبنمى
چون بنشيند آفتاب از عظمت به سلطنت * سايهء او چه پيش و پس ذرّه چه بيش و چه كمى
هامش
( 1 ) - فى : لايعقلى ( 2 ) - فى : بىحاصلى ( 3 ) - فى : هر كرا در شهر بد جان و دلى ( 4 ) - مه و فى : تازه گردد ( 5 ) - فر : هر كه نه هندوى او از جان و دل ( 6 ) - فر : مبارك باشد . فى : مبارك گردى ( 7 ) - سل و نو : هر كجا در روى عالم عاقلى . فى : هر كجا بد عالمى و عاقلى ( 8 ) - سل و مه و فى : دلى پاك است ( 9 ) - مج : اين بيت را ندارد ( 10 ) - فى : غرق ( 11 ) - فى و نو و مم و مس : نيز اين غزل را دارد ( 12 ) - مج و سل : اين غزل را ندارد . فر و مه و فى : دارد