جاودانى « 1 » پاى بنهاد از جهان * هر كرا يك بوسه بر سر مىكشى
جام مى مىنوشى و بر مىزنى * وانگهى بر عقل خنجر مىكشى
بيش شد عطّار را اكنون غمت * ز زانكه با او باده كمتر مىكشى
806
در ده مى عشق يكدم اى ساقى * تا عقل كند گزاف در باقى
زين « 2 » عقل گزاف گوى پردعوى * بگذر كه « 3 » گذشت عمر اى ساقى
دُردى دَر ده كه توبه بشكستم « 4 » * تا كى ز نفاق و زرق و خنّاقى
ما ننگ وجود پارسايانيم * از روى و ريا نهفته زرّاقى
اى ساقى جان بيار جام مى * كامروز تو دستگير عشّاقى
تا بازرهيم يك زمان از خود * فانى گرديم و جاودان باقى
رفتيم « 5 » ببوى تو همه آفاق * تو خود نه ز فوق « 6 » و نه ز آفاقى
كس مىنرسد بآستان « 7 » تو * زيرا كه تو در خودىّ « 8 » خود طاقى
بس جان كه بسوختند مشتاقان * بر آتش عشق تو ز مشتاقى
بنماى بخلق « 9 » رخ كه خود گفتى * با ما كه تخلّقوا باخلاقى
عطّار برو كه در ره معنى * امروز محقّقى « 10 » به اطلاقى « 11 »
807
جانا ز فراق تو اين محنت جان تا كى * دل در غم عشق تو رسواى جهان تا كى « 12 »
هامش
( 1 ) - در اصل « جاودان » است « جاودانى » تصحيح قياسى است
( 2 ) - سل : وين عقل
( 3 ) - مج : بگذشت كه . مس : بگذر ز گذشت
( 4 ) - مس : در ده مى نو از آنكه بشكستم
( 5 ) - مه : گشتيم ببوى
( 6 ) - سل : نه ز فوقى و نه ز آفاقى
( 7 ) - سل : در آستان تو .
فر : به آستانهء تو . مس : در اشتياق تو
( 8 ) - مج : خودى ز خود
( 9 ) - فر : ز خلق
( 10 ) - سل و فر : بر اطلاقى
( 11 ) - مس : نيز اين غزل را دارد
( 12 ) - فر : اين غزل را ندارد