عشق جانان عالمى آمد كه مويى در نگنجد * تا طلاق خود نگويى مرد آن عالم نباشى
گر همه جايى رسيدى كى رسى هرگز به جايى * تا تو اندر هر چه هستى اندر آن « 1 » محكم نباشى
گر نشان راه مىخواهى نشان راه اينك « 2 » * كاندرين ره تا ابد در بند موج و دم « 3 » نباشى
گر تو مرد راه عشقى ذرّهاى باشى به صورت * ليكن از راه صفت از هر دو عالم كم نباشى
گر برانندت به خوارى زين سبب « 4 » غمگين نگردى * ور بخوانندت به خواهش زين قبل خرّم نباشى « 5 »
گر بهشت عدن بفروشى بيك گندم چو آدم * هم تو از جو كمتر ارزى هم تو از آدم نباشى
يك دمست آن دم كه آن دم آدم آمد از حقيقت * مرتد دين باشى ار تو محرم آن دم نباشى
ذرّه در سايه نباشد تا نباشى تو در آن دم * هم بمانى هم نمانى هم تو باشى هم نباشى
كى « 6 » نوازى پردهء عشّاق چون عطّار عاشق * تا تو زير پردهء اين غم چو زير و بم نباشى
802
هر دمم مست ببازار كشى * راستى چُست و بهنجار كشى « 7 »
هامش
( 1 ) - فى : اندر او
( 2 ) - فى : اينست
( 3 ) - فى : در بند مدح و ذم
( 4 ) - فى : زين سپس
( 5 ) - فر : اين بيت و دو بيت بعد را ندارد
( 6 ) - فى : گر نوى
( 7 ) - فر و مه : اين غزل را ندارد