تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان عطار ( فارسى ) — صفحة 642

مساهمون:

ص٦٤٢
نه مست بودن از مى كار تنگ‌دلانست « 1 » * گر هوشيار عشقى از دوست « 2 » مست باشى
تا كى ز ناتمامى در حلقهء تمامان « 3 » * گه خودنماى گردى گه خودپرست باشى
آخر دمى چنان شو كز دست ساقى جان * جامى بخورد باشى وز خود برست باشى « 4 »
اى بر كنار مانده برخيز از دو عالم * تا « 5 » در ميان مردان ز اهل « 6 » نشست باشى
در صحبت بلندان خود را بلند گردان * تا كى ز نفس خود بين « 7 » چون خاك پست باشى
گر كاملى درين ره چون عاشقان كامل * از خويش نيست گردى وز دوست هست باشى
تا بسته‌اى بمويى زان موى « 8 » در حجابى * چه كوهى و چه كاهى « 9 » چون « 10 » پاىبست باشى
عطّار اگر بر اصلى اصلا ز خود فنا شو « 11 » * كانگه كه نيست گردى با او بدست باشى « 12 »

801

تا تو خود را خوارتر از جملهء « 13 » عالم نباشى * در حريم وصل جانان يك نفس محرم « 14 » نباشى
هامش
( 1 ) - مه و فى و مم : سبك دلان ( 2 ) - سل : از دست مست ( 3 ) - نو : ناتمامان . مم : در حلقه شمايان ( 4 ) - سل : اين بيت را ندارد ( 5 ) - مج : گر در ( 6 ) - مج : مردان اهل ( 7 ) - مج و سل و فى : نفس خونى ( 8 ) - مم : زان روى ( 9 ) - مه : چه كاهى و چه كوهى . نو : چه كاه و هم چه كوهى . فى : چه مويى و چه كوهى ( 10 ) - فى و مم : گر پاىبست ( 11 ) - فى : به اصلى اصلا ز خود برون شو ( 12 ) - فى و نو و مم : نيز اين غزل را دارد ( 13 ) - فر : از عالم عالم ( 14 ) - مج و سل و مه : اين غزل را ندارد . فر و فى و مس : دارد
ديوان عطار ( فارسى ) — صفحة 642 | فريد الدين العطار النيسابوري / تقى تفضلى