تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان عطار ( فارسى ) — صفحة 639

مساهمون:

ص٦٣٩
آمد بر پير ما مى در سر و مى « 1 » در بر * پس « 2 » در بر پير ما بنشست چو هشيارى
گفتش كه بگير اين مى « 3 » اين روى و ريا تا كى * گر نوش كنى يك مى از خود برهى بارى
اى همچو يخ افسرده يك لحظه برم بنشين * تا در « 4 » تو زند آتش ترسا بچه يك‌بارى
بىخويش شو از هستى تا بازنمانى تو * اى چون تو بهر منزل واماندهء بسيارى
پير از سر بىخويشى مىبستد و بى خود شد * در حال پديد آمد در « 5 » سينهء او نارى « 6 »
كاريش پديد آمد كان « 7 » پير نودساله * بر « 8 » جست و ميان حالى بر « 9 » بست به زنّارى
در خواب شد از مستى بيدار « 10 » شد از هستى * از صومعه بيرون شد بنشست چو خمّارى
عطّار ز كار او درمانده « 11 » به صد حيرت * هركس كه چنين « 12 » بيند حيرت بودش آرى

797

دوش سرمست بوقت سحرى * مىشدم تا ببر سيم برى « 13 »
هامش
( 1 ) - مج و مه : سر در بر ( 2 ) - سل : وانگه بر پير ما . مه : و اندر بر پير ما ( 3 ) - مج و سل و فى : كه تو دارى مى ( 4 ) - مج : بر تو ( 5 ) - مج : از سينه ( 6 ) - مج و سل و فى : كارى ( 7 ) - سل : آن پير ( 8 ) - مج : در جست ( 9 ) - مج : در بست . مس : ميان جان بر بست ( 10 ) - سل : بىخويش شد . مه : بيزار شد ( 11 ) - سل و مس : در ماند ( 12 ) - سل و مه و مس و فى : كه به بيند اين ( 13 ) - مج و سل و فر : اين غزل را ندارد . مه و مس : دارد