اگر از زندگىّ خود نكردى ذرّهاى حاصل * چه دارى غم چو كردى جمع اين دنياى مردارى
دل عطّار خونى شد ازين درياى بوقلمون * چه دنيا ديو مردم خوار و چندين خلق پروارى
793
پروانه شبى « 1 » ز بىقرارى * بيرون آمد « 2 » به خواستارى « 3 »
از شمع سؤال كرد كاخر « 4 » * تا كى سوزى مرا به خوارى
در حال جواب داد شمعش * كاى بىسر و بُن خبر « 5 » ندارى
آتش مپرست تا نباشد * در سوختنت گريفتارى « 6 »
تو در نفسى بسوختى زود * رستى ز غم و ز غمگسارى
من ماندهام ز شام تا صبح * در گريه و سوختن بزارى
گه « 7 » مىخندم و ليك بر خويش * گه « 8 » مىگريم ز « 9 » سوكوارى
مىگويندم بسوز خوش خوش * تا بيخ ز انگبين برآرى
هر لحظه سرم نهند در پيش * گويند چرا چنين نزارى
شمعى دگرست ليك در غيب * شمعيست نه روشن و نه تارى
پروانهء او منم چنين گرم * زان يافتهام مزاج زارى « 10 »
من مىسوزم ازو تو از من * اينست نشان دوستدارى
چه طعن « 11 » زنى مرا كه من نيز * در سوختنم به « 12 » بىقرارى
آن شمع اگر بتابد از غيب * پروانه بسى فتد شكارى
هامش
( 1 ) - فر : بسى
( 2 ) - فى : خواستگارى . مس : ز خواستارى
( 3 ) - مج و سل و مه :
اين غزل را ندارد . فر و فى و مس : دارد
( 4 ) - فر و مس : آخر
( 5 ) - فر : چرا نزارى
( 6 ) - فر : گرفتارى
( 7 ) - فر : گر مىخندم
( 8 ) - فر : ور مىگريم
( 9 ) - فى : به سوكوارى
( 10 ) - مس : تارى
( 11 ) - فى : چون طعنه زنى . مس : چه طعنه زنى
( 12 ) - فى و مس : ز بىقرارى