تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان عطار ( فارسى ) — صفحة 637

مساهمون:

ص٦٣٧
تا مىماند نشان عطّار * مىخواهد سوخت شمع‌وارى

794

اى بوس تو اصل هر شمارى * چشم سيهت سفيدكارى « 1 »
زلف تو ز حلقه در شكستى * ماه تو ز مُشك در غبارى
از زلف تو مُشك وام كرده * باد سحرى بهر بهارى
روى تو كه شمع نه سپهرست * از هشت بهشت يادگارى
هرگز نكشيد هيچ نقّاش « 2 » * چون صورت روى تو نگارى
سرسبزتر از خط تو ايّام * گل را ننهاد هيچ خارى
شد آب روان ز چشمهء چشم * چون خطّ تو ديد سبزه‌زارى
مىخواستم از لب تو بوسى * گفتى كه همىدهم قرارى
گفتم كه قرار چيست گفتى * هر بوسى را كنى نثارى
جانى بستان بهاى بوسى « 3 » * يا دست ز جان بدار بارى
چون هست زكات بر تو « 4 » واجب * يك بوسه ببخش از هزارى
گر بوسه بسى نگاه دارى * هرگز نايد به هيچ كارى
گفتى بشمار بوسه بستان « 5 » * كى كار مرا بود شمارى
چون خوزستان لب تو دارد * كى بوس ترا بود كنارى
خود بىجگرى نيافت عطّار * از لعل تو بوسه هيچ بارى

795

درآمد دوش دلدارم به يارى * مرا « 6 » گفتا بگو تا در چه كارى « 7 »
حرامت باد اگر بىما « 8 » زمانى * برآوردى « 9 » دمى يا « 10 » مىبرآرى
هامش
( 1 ) - مج و سل و فر : اين غزل را ندارد . مه و مس : دارد ( 2 ) - مه : هيچ عطار ( 3 ) - مس : جانم بستان نثار بوسى ( 4 ) - مس : نثار بر تو ( 5 ) - مه : بوسه مىده ( 6 ) - فر : به من گفتا ( 7 ) - مج و مه : اين غزل را ندارد ( 8 ) - مس : بىمن . فى : بىما گر زمانى ( 9 ) - فى : بيارامى ( 10 ) - سل : برآوردى همى يا