چو با ما مىتوانى بود هر شب * روا نبود كه بىما شب گذارى
چو با ما غمگسارى « 1 » مىتوان كرد * چرا با ديگرى غم مىگسارى « 2 »
خوشى با دشمن ما در نشستى * نباشد اين دليل « 3 » دوستدارى
بدان مىداريم « 4 » كز عزّت خويش * ترا در خاك اندازم به خوارى « 5 »
به تنهاييت بگذارم كه تا تو * بمانى تا ابد در بىقرارى
چو بشنيدم « 6 » ز جانان اين سخنها * به دو گفتم كه دست از « 7 » جمله دارى
و ليكن چون تو يار غمگنانى « 8 » * مرا از ننگ من برهان به يارى
كه گر عطّار در هستى بماند * برو « 9 » گريند عالميان « 10 » بزارى « 11 »
796
ترسا بچهاى شنگى زين نادره دلدارى * زين خوش نمكى شوخى زين « 12 » طرفه جگر خوارى « 13 »
از پستهء خندانش هرجا كه « 14 » شكرريزى * در چاه زنخدانش هرجا كه « 15 » نگونسارى
از هر سخن تلخش ره يافته بىدينى * وز هر شكن زلفش گمره شده ديندارى
ديوانهء عشق او هرجا كه خردمندى * دُردىكش درد « 16 » او هرجا كه طلبكارى « 17 » « 18 »
هامش
( 1 ) - فر و نو : غمگذارى
( 2 ) - فر : غم مىگدازى . نو : با غير ما غم مىگذارى
( 3 ) - سل و نو : نشان دوستدارى
( 4 ) - مس : مىآريم
( 5 ) - سل :
اين بيت را ندارد
( 6 ) - فر و فى : چو بشنودم
( 7 ) - سل و فى و نو و مس : دست جمله
( 8 ) - فر و نو : همگنانى
( 9 ) - سل : به دو گريند
( 10 ) - سل و نو : در عالم . مس : دو عالم
( 11 ) - فى و نو و مس : نيز اين غزل را دارد
( 12 ) - سل : بس طرفه
( 13 ) - فر :
اين غزل را ندارد
( 14 ) - مه : هر گوشه شكر
( 15 ) - مه : وز چاه زنخدانش هر جاى
( 16 ) - مه : دير او
( 17 ) - فى : طلب دارى
( 18 ) - مج : اين بيت را ندارد