ناآزموده گفتى هستم « 1 » چنان كه بايد * ليكن چو آزمودى هرگز چنان نديدى
افسوس مىخورم من كافسوس خوارهاى را * جز هم نفس نگفتى جز مهربان نديدى
تو مرغ بام عرشى در قعر چاه مانده * هم در زمين به مردى هم آسمان نديدى
آخر چو شيرمردان بر پر ز چاه و رفتى « 2 » * انگار نفس سگ را در خاكدان نديدى
دل را بباد دادى وانگه بكام اين سگ * يكپاره نان نخوردى يك استخوان نديدى
عطّار در غم خود عمرت به آخر آمد * چه سود كز غم خود غير از « 3 » زبان نديدى « 4 »
788
الصّلا اى دل اگر در عشق او اقرار دارى * الحذر « 5 » گر ذرّهاى در عشق او انكار دارى « 6 »
كى توانى ديد روى گل كه همچون « 7 » خار گشتى * گر زمانى خلوتى دارى ميان خار دارى
تا تو از توى و توىّ خود برون آيى بكلّى « 8 » * عمر بگذشت و تو در هر توى عمرى « 9 » كار دارى « 10 »
هامش
( 1 ) - مه : رفتم چنان كه
( 2 ) - فر : برپر چو مرغ و مىرو
( 3 ) - فر و مس : الا زيان . فى :
غم او الا زيان
( 4 ) - مس : نيز اين غزل را دارد
( 5 ) - فر و فى : و الحذر
( 6 ) - سل :
اين غزل را ندارد
( 7 ) - مه : كى توانى روى او ديدن چو همچون
( 8 ) - مه : تا تو خود را از تويى تو برون آرى به كلى
( 9 ) - مه : تو در هر لحظهاى صد كار دارى
( 10 ) - فر :
اين بيت را ندارد