گفته بُدى عاقبت وفاى تو آرم « 1 » * اين ننيوشم از اين زبان « 2 » كه ندارى
يك شكرم ده كه سود بنده در آنست * زانكه بسى افتد اين زيان كه ندارى
گرچه شكر دارى و قياس ندارد * هست چو ندهى بكس چنان كه ندارى
گفته بُدى خون تو به درد بريزم * تا برهى تو « 3 » زنيم جان كه ندارى
تو نتوانى به « 4 » خون من كمرى بست * خاصه كمر بر چنان ميان كه ندارى
بر تن عطّار كز غمت چو كمانيست * چند كشى آخر اين كمان كه ندارى « 5 »
791
ترا گر نيست با من هيچ كارى * مرا با تو بسى كارست بارى « 6 »
منت پيوسته خواهم بود غمخوار * توم گرچه نباشى « 7 » غمگسارى
ز حلّ و عقد عشق مُلك رويت * ندارم حاصلى جز انتظارى
بر امّيد رخ چون آفتابت * چو سايه مىگذارم روزگارى
دلم را تا تو خواهى بود باقى * نخواهد بود يك ساعت قرارى
دلا گر سرّ عشقت اختيارست * شوى « 8 » در راه او بىاختيارى
هامش
( 1 ) - مه : هيچ نه پيچم سر از وفاى تو هرگز
( 2 ) - مه : من ننيوشم وفا از آن كه
( 3 ) - سل :
تا بر هم من ز
( 4 ) - مه : در اصل « ز خون » است « به خون » تصحيح قياسى است
( 5 ) - مم :
نيز اين غزل را دارد
( 6 ) - مج و سل و مه : اين غزل را ندارد . فر و فى و مم و مس : دارد
( 7 ) - مس : نيابى غمگسارى
( 8 ) - فى : تويى در راه