بيگانه مباش چون دو چشمم را * از خون جگر در آشنا ديدى
تا روى چو آفتاب بنمودى * بس دل كه چو ذرّه در هوا ديدى
عطّار ز دست رفت و تو با او * ديدى كه چه كردى و چها ديدى
787
اى آنكه هيچ جايى آرام جان نديدى * رنج جهان كشيدى گنج جهان نديدى « 1 »
هر چند جهد كردى كارى بسر نبردى * چندانكه پيش رفتى ره را كران نديدى
زان گوهرى كه گردون از عشق اوست گردان * قانع شدى بنامى اما نشان نديدى
مرد شنو چه باشى مردانه رو سخن دان * چه حاصل از شنيدن چون در عيان نديدى « 2 »
مىدان كه روز معنى بيرون پرده مانى « 3 » * گر در درون پرده خود را نهان نديدى « 4 »
آن نافهاى كه جستى هم با تو در گليم است * تو از سيهگليمى بويى از آن نديدى
گر جان بر او فشانى صد جان عوض ستانى * بر جان مگرد چندين « 5 » انگار جان نديدى
عمرى بپروريدى اين نفس سگ صفت را * چه سود چون ز مكرش يكدم امان نديدى
هامش
( 1 ) - مج و سل : اين غزل را ندارد
( 2 ) - مه : اين بيت را ندارد . مس : در ميان نديدى
( 3 ) - فر : بيرون در بمانى
( 4 ) - فر : چون در درون پرده خود را همان نديدى
( 5 ) - مس :
بر جان ملرز زيرا انگار