من ز شوقت چو شمع مىگريم * تو ز اشكم چو صبح مىخندى
تو ز ما فارغى و ما همه روز * خويش را مىدهيم خرسندى
چند آخر من جگر خسته * در تو پيوندم و تو نپسندى « 1 »
بندهاى چون فريد نتوان يافت * اگرش مىكنى خداوندى « 2 »
783
گر مرد اين حديثى زنّار كفر « 3 » بندى * دين از تو « 4 » دور دورست بر خويشتن چه خندى « 5 »
از كفر ناگذشته دعوى دين مكن تو * گر محو كفر گردى بنياد دين فكندى
اندر نهاد گبرت پنجه هزار ديوست « 6 » * زنّار كفر تو خود گبرى « 7 » اگر نبندى
هر ذرّهاى ز عالم سدّيست در ره تو * از ذرّه ذرّه بگذر گر مرد هوشمندى
چون گويمت كه خود را مىسوز چون سپندى * زيرا كه چشم بد را تو در پى سپندى
مردانه پاى در نه گر شير مرد راهى * ور نه بگوشهاى رو گر « 8 » مرد مستمندى
هامش
( 1 ) - فر : تو بگسندى
( 2 ) - فر : سه بيت از اين غزل را در غزل ما قبل آورده مصحح از مم :
كه مجموع اين ابيات را دو غزل كرده ، پيروى نموده است
( 3 ) - مج و نو : زنار عشق
( 4 ) - مج و نو و مس : دين دور دور دورست . فى : دور تو دور دورست
( 5 ) - سل و فر :
اين غزل را ندارد
( 6 ) - مه : هزار سالست
( 7 ) - مه : زنار بيخودى را گبرى . مس و فى : زنار بند خود را
( 8 ) - مه : رو چون مرد