بايد كه هر دو عالم يك جزء جانت « 1 » آيد * گر تو بجان كلّى « 2 » در راه عشق فردى
بگذر ز راه دعوى در جمع اهل معنى * مرهم طلب ازيشان گر يار سوز و دردى « 3 »
عطّار اگر بكلّى از خود خلاص يابد * يك جزو جانش آيد نُه چرخ لاجوردى « 4 »
777
دُرج ياقوت دُرفشان كردى * ديو بودى و قصد جان كردى « 5 »
شكرى خواستم ز لعل لبت * هر دو لب را شكرستان كردى
گفتم اين لحظه يافتم شكرى * روى از آستين نهان كردى
واگرفتى ز بيدلى شكرى * با چنين لب چرا چنان كردى
از سبك روحى تو اين نسزد * گر تو بر خشم سرگران كردى
عشوه دادى مرا در اوّل كار * دلم از وصل شادمان كردى
آخر كار چون ز دست شدم * چشمم از هجر خونفشان كردى
ريختى تير غمزه بر رويم * تا مرا پشت چون كمان كردى
چون دلم پيش خود هدف ديدى * دل من بد بتر از آن كردى
آن چه كردى ز جور با عطّار * شيوهء دور آسمان كردى
778
تا تو ز هستى خود زير و زبر نگردى * در نيستىّ مطلق مرغى بپر نگردى « 6 »
هامش
( 1 ) - سل : جزو حالت . مه و نو : جزو جانت . فى : جزو جانت گردد
( 2 ) - سل و مس :
به كلى
( 3 ) - سل و مه : اين بيت را ندارد
( 4 ) - نو و فى و مس : نيز اين غزل را دارد
( 5 ) - مج و سل و فر و مه : اين غزل را ندارد . مس : دارد
( 6 ) - مج : اين غزل را ندارد