گاه چون خاك مىفتادستى * گاه چون باد مىوزيدستى
به يكى آه آتشين در راه * پرده از پيش بردريدستى « 1 »
در ميان شراب خانهء « 2 » عشق * بىدهان « 3 » قطرهاى چشيدستى
تا صبوح ابد چو دلشدگان * نعرهء عشق بر كشيدستى
دل عطّار را درين معنى * به سخن « 4 » روح پروريدستى « 5 »
772
اگر از نسيم زلفت اثرى بجان فرستى * به اميد وصل جان را خط جاودان فرستى « 6 »
ز پى تو پاك بازان بجهان در اوفتادند * چه اگر ز زلف بويى به همه جهان فرستى
ز تعجّب وز حيرت دل و جان بسر درآيد * چو تو بوى زلف مشكين به ميان جان فرستى
همه خلق تا قيامت به تحيّر اندر افتد * اگر از رخت فروغى به جهانيان فرستى
عجب اينكه سرّ عشقت دو جهان چگونه پر شد * كه تو سرّ عشق خود را بجهان نهان فرستى
چه عجب بود ز عطّار اگر آيدش تفاخر * به جواهرى كه از دل بسر زبان فرستى
هامش
( 1 ) - مه : اين بيت را ندارد
( 2 ) - سل و نو : ميان از شرابخانه
( 3 ) - فر : بىزبان
( 4 ) - مس : سخنى روح
( 5 ) - نو و مم و مس : نيز اين غزل را دارد
( 6 ) - مج و سل و مه :
اين غزل را ندارد