بىتنگى دهانت جان مانده در مضيقى * بىآتش رخ تو دل گشته چون كبابى
چون چشم نيمخوابت بيدار كرد فتنه * ناموس شوخ چشمان آنجا نمود خوابى
آن چشمهاى كه لعلت سيراب شد از آنجا * در خُلد هيچ حورى آنجا نيافت آبى
من تاب مىنيارم تابى ز زلف كم كن * تا كى بود ز زلفت در دل فتاده تابى
اى گنج آفرينش دلها خراب از تو * آرام گير با من چون گنج در خرابى
در شش جهات عالم از هشت خُلد خوشتر * در تو نگاه كردن در نور ماهتابى
خواهم كه مست باشى در ماهتاب خفته * من بر رخت فشانده از چشم تر « 1 » گلابى
گه كرده بر رخ تو از برگ گل نثارى * گه خورده با « 2 » لب تو از جام جم « 3 » شرابى
اين آرزوست اكنون عطّار را ز عالم * اين آرزوى او را هين بازده جوابى
767
درآمد از در دل چون خرابى * ز مى بر آتش جانم زد آبى « 4 »
هامش
( 1 ) - مس : از چشم خود
( 2 ) - مس : بر لب
( 3 ) - مس : جام جان
( 4 ) - فر و مه :
اين غزل را ندارد