بشكن پياله بر در « 1 » زهّاد تا مگر * در پاى زاهدى شكند « 2 » آبگينهاى
عطّار در بقاى حق و در فناى خود * چون بوسعيد مهنه نيابى « 3 » مهينهاى « 4 »
765
اى صدهزار عاشقت از فرق تا بپاى * پنهان ز عاشقانت رويى « 5 » به من نماى « 6 »
آب رخم مبر ز دو جادوى پرفريب « 7 » * قوت دلم بده ز دو ياقوت جانفزاى
اندر هواى روى تو اى آفتاب حسن * تا كى زنم چو ذرّهء سرگشته دست و پاى
چون سايهاى فروشدم « 8 » از عشق تو به خاك * اى آفتاب جان من از قعر جان برآى
بر كارم اوفتاد ز زلف تو صد گره * بگشاى كارم از سر زلف گرهگشاى
بردى دلم بزلف و دلم بوى مىبرد * از حلقهاى آن شكن زلف دلرباى
دور از رخ تو زلف تو در غارت دلم * بر روى اوفتاد و شكن يافت چند جاى
عطّار رفت و دل به تو بگذاشت و خاك « 9 » شد * تا روز حشر بازستاند ز تو جزاى
766
اى از شكنج زلفت هرجا كه انقلابى * هرگز نتافت بر « 10 » كس چون رويت آفتابى « 11 »
در پيش عكس رويت شمس و قمر خيالى * در جنب طاق چشمت نيل فلك سرابى
هامش
( 1 ) - مس : در ره
( 2 ) - مج و فر : شكنند
( 3 ) - سل و فر و مس : نيابد . مه : ببايد . فى :
نيايد
( 4 ) - فى و مم و مس : نيز اين غزل را دارد
( 5 ) - مم و مس : رخ خود به من
( 6 ) - مج و سل و فر : اين غزل را ندارد . مه و مم و مس : دارد
( 7 ) - مم و مس : دلفريب
( 8 ) - مه : سايهام فروشده
( 9 ) - مم : بگذاشت خاك . مس : پاك شد
( 10 ) - مس : در كس
( 11 ) - مج و سل و فر : اين غزل را ندارد . مه و مس : دارد