گر صدهزار سال درين ره قدم زنى * تا تو تويى ترا نتوان كرد چارهاى
تو درد عشق خود چه « 1 » شناسى كه چون بود * تا بر دلت ز عشق نيايد كتارهاى « 2 »
در هر هزار سال ببرج دلى « 3 » رسد * از « 4 » آسمان عشق بدين « 5 » سان ستارهاى
عطّار اگر پياده شوى از دو كون تو « 6 » * در هر دو كون چون تو نباشد « 7 » سوارهاى « 8 »
762
گر كسى يابد درين كو خانهاى * هر دمش واجب بود شكرانهاى
هر كه او بويى ندارد زين حديث * هر بُن مويش بود بُتخانهاى
هر كه در عقل لجوج خويش ماند * زين سخن خواند مرا ديوانهاى « 9 »
هر كه اينجا آشناى او نشد * بازماند تا ابد بيگانهاى « 10 »
گر چنين خوابت « 11 » نبردى از غرور * اين سخن نشنوديى « 12 » افسانهاى
زن صفت را نيست با اين راز كار * پُردلى مىبايد و مردانهاى
مرغ اين اسرار را در حوصله « 13 » * از دو عالم مىببايد « 14 » دانهاى « 15 »
گر ازين مويى چو شانه ره برى * شاخ شاخ آيد دلت چون شانهاى
هامش
( 1 ) - فر : عشق را نشناسى كه . سل : خود نشناسى . فى : كى بشناسى كه . مس : چون بشناسى
( 2 ) - فر : كناره
( 3 ) - فى : در صدهزار سال به برجى دلى رسد
( 4 ) - فر و فى : بر آسمان .
مه : در آسمان
( 5 ) - سل : برين سان . فر و مه و فى : ازين سان
( 6 ) - فر : از دو كون باز . فى : از دو كون خود
( 7 ) - مس : چون تو نيايد
( 8 ) - فى و مس : نيز اين غزل را دارد
( 9 ) - مه : بازماند تا ابد بيگانهاى
( 10 ) - مه : زين سخن خواند مرا ديوانهاى
( 11 ) - سل :
جانت نبودى در غرور
( 12 ) - فى : نشنودى از افسانه
( 13 ) - فر : در حق ما
( 14 ) - فر :
نيابد
( 15 ) - مج و سل : اين بيت را ندارد