سر نبرم از غمت زانكه تو از سركشى * با سر زلفين خويش سر بسر آوردهاى
بىسروپاى توام گرچه بجان خواستن * اى دل و جان رهى درد سر آوردهاى
جان و دلم سوختست از طمع خام تو * تا تو مرا باز « 1 » خود از چه بر آوردهاى
زلف چو زنجير تو « 2 » حلقهبهگوشم بكرد * حلقهء زنجير خود « 3 » چون بدر آوردهاى
پشت كمان شد قدم تا تو به « 4 » تير مژه * جان و دلم چون هدف « 5 » در نظر آوردهاى
خاطر عطّار ريخت گوهر معنى بنطق * تا تو كنارش ز چشم پرگهر آوردهاى
759
اى كه ز سوداى عشق « 6 » بىسر و پا ماندهاى * بر سر اين راه دور خفته چرا ماندهاى « 7 »
اى دل غافل بدانك « 8 » منتظر تست دوست * آه كه آگه نهاى « 9 » كز كه جدا ماندهاى
جملهء مردان راه راه گرفتند پيش * زان همه چون « 10 » كس نماند پس تو كرا « 11 » ماندهاى
هامش
( 1 ) - سل : تازه خود
( 2 ) - فر : حلقهء زنجير خود
( 3 ) - مس : زنجير اوست
( 4 ) - مس :
ز تير
( 5 ) - سل : چون صدف
( 6 ) - مس : ز سوداى او
( 7 ) - مه : اين غزل را ندارد
( 8 ) - سل و فر و فى و مس : بدان
( 9 ) - فر : آه كاگر آگهى كز
( 10 ) - مس : خود كس نماند
( 11 ) - سل و مس و فى : تو چرا