روز و شب از بهر عاشق خواندنت « 1 » * نعره در كون و مكان افكندهاى
مىنيايى در ميان عاشقان * عاشقان را در گمان افكندهاى
بر « 2 » اميد وصل در صحراى دل * بىدلان را در فغان افكندهاى
مرغ دل را « 3 » بر اميد گنج وصل * اندرين رنج « 4 » آشيان افكندهاى
روى چون مه ز آستين پوشيدهاى * خون ما بر آستان افكندهاى
هر كرا درديست اندر عشق تو * خويشتن در « 5 » پيش آن افكندهاى
دام سوداى خود اندر حلق دل « 6 » * كس چه داند « 7 » كز چه سان افكندهاى
در بلاى نيك و بد عطّار را * روز و شب در امتحان افكندهاى « 8 »
761
بحريست عشق و عقل ازو بر كنارهاى * كار كنارگى نبود جز نظارهاى
در بحر عشق عقل اگر راهبر بدى « 9 » * هرگز كجا فتادى ازو بر كنارهاى
وانجا « 10 » كه بحر « 11 » عشق درآيد « 12 » بجان و دل * عقلست اعجمى و خرد شيرخوارهاى
در « 13 » پردهء وجود ز هستى عدم شوند * آنها كه ره برند درين پرده پارهاى
بسيار چاره مىطلبى تا كه « 14 » سرّ عشق * يكدم شود به پيش « 15 » تو چون آشكارهاى
هامش
( 1 ) - سل و فر و مس : عاشق خواندن
( 2 ) - سل : در اميد وصل و در
( 3 ) - سل : مرغ دلها
( 4 ) - سل : اندرين گنج
( 5 ) - سل : خويشتن را
( 6 ) - فى : حلق خلق
( 7 ) - سل و فى : كس نداند
( 8 ) - فى و مس : نيز اين غزل را دارد
( 9 ) - فر : در قعر بحر عشق اگر عقل ره برد
( 10 ) - مج و فر و مه : آنجا
( 11 ) - فر و مه : نور عشق
( 12 ) - مج :
در آمد
( 13 ) - فى : تا پرده
( 14 ) - مج و فى و مس : تا ز سر عشق
( 15 ) - مه : بنزد تو