تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان عطار ( فارسى ) — صفحة 606

مساهمون:

ص٦٠٦
هيچ وفا نبودت گر بودت صبر ازو * جان و دل ايثار كن گر بوفا مانده‌اى
خفتهء غفلت شدى مىنشناسى كه تو * از پى هستىّ خويش « 1 » در چه بلا مانده‌اى
هستى تو بند تست « 2 » نيستيى برگزين * زانكه لقا رو نبست « 3 » تا ببقا مانده‌اى « 4 »
دوش در آمد بجان سلطنت عشق « 5 » و گفت * درد تو خواهيم ما تا تو گدا « 6 » مانده‌اى
عافيت و عشق ما نيست « 7 » بهم سازگار * هيچ ممان آن « 8 » خويش گر تو بما مانده‌اى
اى دل عطار خيز نيستيى برگزين « 9 » * زانكه ز هستىّ خويش بىسر و پا مانده‌اى « 10 »

760

بوى زلفت در جهان افكنده‌اى * خويشتن را بر كران « 11 » افكنده‌اى « 12 »
از نسيم زلف مُشك‌افشان خويش * غلغلى اندر جهان « 13 » افكنده‌اى
وز « 14 » كمال نور روى « 15 » خويشتن * آتشى در عقل و جان افكنده‌اى
وز فروغ لعل « 16 » روح‌افزاى خويش * شورشى در بحر و كان افكنده‌اى
هامش
( 1 ) - فى : هستى خود ( 2 ) - فى : هستى تو هيچ نيست ( 3 ) - سل و مس و فى : بقا روى نيست ( 4 ) - فر : اين بيت را ندارد ( 5 ) - سل و فى و مس : سلطنت دوست گفت . فر : سلطنت خويش گفت ( 6 ) - سل و فى : ما تا تو كرا . فر : خواهيم و تو بهر دوا . مس : تا تو كرا ( 7 ) - مس : عشق نيست هر دو بهم ( 8 ) - فر : هيچ ممان عشق خويش ( 9 ) - سل و فر و مس : پيش گير ( 10 ) - فى و مس : نيز اين غزل را دارد ( 11 ) - فر : بر كنان ( 12 ) - مج و مه : اين غزل را ندارد ( 13 ) - سل : اندر زمان ( 14 ) - سل و فى و مس : از كمال ( 15 ) - فى : كمال و روى خوب خويشتن ( 16 ) - مج : جان‌افزاى