گفتم دل پرغم من آخر * گردد بوصال شادمانه
در عشق « 1 » تو چون قدم توان زد * پيش قدمى « 2 » صد آستانه
فىالجمله چه گويم و چه جويم « 3 » * جمله تويى و دگر بهانه
مقصود تويى و جز تو « 4 » هيچ است * اينست سخن دگر فسانه
عطّار چو بىنشان شد از تو * او را بنشان ازين نشانه « 5 »
755
من كيم اندر جهان سرگشتهاى * در ميان خاك و خون آغشتهاى « 6 »
در رياى خود منافق پيشهاى * در نفاق خود ز حد بگذشتهاى
شهر « 7 » گردى خودنمايى رهزنى « 8 » * مُفلسى بىپا و سر « 9 » سرگشتهاى
در ازل گويى قلم رندم نبشت « 10 » * كاشكى هرگز قلم ننبشتهاى « 11 »
يك سر سوزن « 12 » نديدم روى دوست * پس چرا گم كردهام سر رشتهاى
برهمىجويد « 13 » دلم ناكشته تخم * كاشكى يك تخم هرگز كشتهاى
كيست عطّار اين سخن را هيچكس * با دلى « 14 » خاكى به خون بسرشتهاى « 15 »
756
دوش وقت صبح چون دل دادهاى * پيشم آمد مست ترسازادهاى « 16 »
بىدل و دينى سر از خط بردهاى * بىسر و پايى ز دست افتادهاى
چون مرا از خواب خوش بيدار كرد * گفت هين برخيز و بستان بادهاى
من ز ترسازاده چون مىبستدم * گشتم از مىبستدن « 17 » دل دادهاى
هامش
( 1 ) - مج و فى : در وصل تو
( 2 ) - فر : پيش قدمت
( 3 ) - فر : چه جويم و چه گويم
( 4 ) - فى : جمله هيچست
( 5 ) - فى و نو و مس : نيز اين غزل را دارد
( 6 ) - مه : اين غزل را ندارد
( 7 ) - نو : هرزهگردى . مس : تيره گردى
( 8 ) - فر : مفلسى
( 9 ) - فر :
مفلس و بىسر بن و . مج و سل : بىسر بنى
( 10 ) - مس : نوشت
( 11 ) - مج و سل و فى و نو و مس : ننوشتهاى
( 12 ) - مس : سر مويى نديدم
( 13 ) - فر : بازمىجويد
( 14 ) - فر و مس : با دل خاكى
( 15 ) - فى و نو و مم و مس : نيز اين غزل را دارد
( 16 ) - مه :
اين غزل را ندارد
( 17 ) - مج و سل : گفتم ار مىبستدى