بحريست حضرت تو جانها جواهر آن * وان بحر سرّ جان را « 1 » موجى برآوريده
اى صدهزار كامل در وصف « 2 » قدرت تو * جانهاى « 3 » دور فكرت در عجز پروريده
در كشف سرّ عشقت گردنكشان دين را * سلطان غيرت تو بر « 4 » خاك خوابنيده
عطّار دوربين را اندر مقام وحدت * پروانهوار جانش در شمع تو پريده « 5 »
750
اى گرد قمر خطى كشيده * دل در « 6 » خط تو ز جان بريده « 7 »
هم زلف تو توبهها شكسته * هم خطّ تو پردهها دريده
مُشكى كه بر خط تو گرديست * در گرد خط تو نارسيده
خطّ تو هزار بيش دارد * چون مُشك ختا درم خريده
بر هيچ ورق نديده خطّى * خوشتر ز خط تو هيچ ديده
سر بر خط تو نهاده طوطى * سرسبزى خطّ تو گزيده
كس گرد قمر نشان ندادست * از قير چنين خطى دميده
تا ديد دلم خط خوش تو * يك لحظه نماند آرميده
چون خواست كشيد « 8 » پاى از خط * وز خطّ تو خواست شد رميده
در قير خطت گرفت پايش * زان مىآيد بسر دويده
هامش
( 1 ) - فر : وز بحر نشو جانها موجى . سل : وز بحر سر
( 2 ) - سل : در صف حضرت
( 3 ) - فى : جانها ز دور فكرت
( 4 ) - سل و فر و فى : در خاك
( 5 ) - فى و مس : نيز اين غزل را دارد
( 6 ) - مس : از خط
( 7 ) - مج و سل و فر : اين غزل را ندارد . مه و مس : دارد
( 8 ) - مس : نهاد پاى از خط