بفروخته از همّت دو كون بيك نان خوش * وز ناخوشى عالم موقوف دو نان مانده
آنكس « 1 » كه نزادست او از مادر خود هرگز * ايشان همه هم با تو « 2 » از فقر چنان مانده
تا « 3 » راه چنين قومى عطّار بيان كرده * جانش « 4 » بلب افتاده دل در خفقان مانده « 5 »
744
اى جهانى خلق حيران مانده * تو به زير پرده پنهان مانده « 6 »
تو بعزّت بر دو عالم تاخته * ما اسير بند و زندان مانده
عشق تو طوفان و جانها « 7 » شبنمى * شبنمى در زير طوفان مانده
تا شده عشق تو در جان معتكف * جان ز سوداى تو بىجان مانده
عاشقان مستغرق تو صدهزار * در سواد « 8 » اين بيابان مانده
جان عاشق با وجود عشق تو * از وجود خود پشيمان مانده
همچو عطّار آتشين دل خون فشان * در ره تو صدهزاران مانده
745
اى پاى دل ز عشق تو در « 9 » گل بمانده * از ديده دور گشته و در دل بمانده
جانا عجب بماندهام از خود « 10 » كه روز و شب * تو با منى و من ز تو غافل بمانده
هامش
( 1 ) - مه : آنكو
( 2 ) - مس : همه هم با او
( 3 ) - فر : در راه
( 4 ) - فى : آتش بلب
( 5 ) - فى و مس : نيز اين غزل را دارد
( 6 ) - سل و فر : اين غزل را ندارد . مج و مه و فى و مس : دارد
( 7 ) - فى و مس : دلها
( 8 ) - مه و فى و مس : در ميان اين
( 9 ) - فر :
بر گل
( 10 ) - مج : بماندهام من . فر : بماندم من بىتو روز . فى : بماندهام از تو