در كسوت « 1 » كاد الفقر از كفر زده خيمه « 2 » * در زير سواد الوجه « 3 » از خلق نهان مانده
قومى نه نكو نه بد نه با خود و نه بى خود * نه بوده نه نابوده نى مانده عيان مانده « 4 »
در عالم ما و من نى « 5 » ما شده و نى من * در كون و مكان با « 6 » تو بىكون و مكان مانده
جانشان به حقيقت كل تنشان بشريعت هم * هم جان همه و هم تن نى اين « 7 » و نه آن مانده
چون دايره سرگردان چون نقطه قدم محكم * صد دايره عرشآسا در نقطهء جان مانده
چون عين بقا ديده از خويش فنا گشته * در بحر يقين غرقه در تيه گمان مانده
فاش از سر هر مويى صد گونه سخن گفته * امّا « 8 » همه از گنگى بىكام و زبان مانده
جمله ز گران عقلى در سير سبك بوده * وانگه ز سبك روحى در بار گران مانده
صد عالم بىپايان از خوف و رجا بيرون * از خوف شده مويى در خطّ « 9 » امان مانده
بشكسته دليران را از چُست سوارى پشت « 10 » * مركب شده ناپيدا در دست عنان مانده
هامش
( 1 ) - مه و فى و مس : در پردهء كاد الفقر
( 2 ) - فى : زده خنجر
( 3 ) - مه : سواد الفقر
( 4 ) - مه و مس : نه بوده و نابوده نامانده عيان مانده
( 5 ) - مه و مس : بىما شده و بىمن
( 6 ) - فر : بىتو
( 7 ) - فى و مس : نه اين
( 8 ) - فر : ليكن
( 9 ) - مه : در خوف امان
( 10 ) - مس : سوارى صف