جان بنده شد راى ترا روى دلآراى ترا * خاك كف پاى ترا چشمم بديدار آمده
چون بر بساط دلبرى شطرنج عشقم مىبرى * گشتم ز جان و دل برى اى يار عيّار آمده
تا نرد عشقت باختم شش را ز يك نشناختم * چون جان و دل درباختم هستم به زنهار آمده
اى جزع تو شكّرفروش « 1 » اى لعل تو گوهرفروش * اى زلف تو عنبرفروش از پيش عطّار آمده
741
اى ز صفات لبت عقل بجان آمده * از سر زلفت شكست در دو جهان آمده « 2 »
چشمهء آبحيات بىلب سيراب تو * تشنهء دايم شده خشك دهان آمده
نرگس خونريز تو تير جفا « 3 » ريخته * دلشدگان ترا كار بجان آمده
پستهء تو در سخن تا شكرافشان شده * عقل ز تشوير او بسته دهان آمده
در طلب روى تو گرد جهان فراخ * ابرش فكرت مدام تنگ عنان آمده
عاشقت از جان و دل با دل و جان بر طبق * پيش نثار رخت نعرهزنان آمده
هامش
( 1 ) - فر : در اصل « وى لعل تو » مىباشد تصحيح قياسى گرديد
( 2 ) - مج و سل و فر : اين غزل را ندارد . مه و مس : دارد
( 3 ) - مه : تير چنان