738
اى ز سوداى تو دل شيدا شده * ز آتش عشق تو آب ما « 1 » شده
عاشقان در جُستوجويت صدهزار * تو چو دُرّى در بُن دريا شده
از ميان آبوگل برخاسته * در ميان جان و دل پيدا شده
عاشقان را بر اميد روى تو * خون « 2 » دل پالوده و جانها شده
تو ز جمله فارغ و مشغول خويش * خود بعشق خويش ناپروا شده
ديده روى خويشتن در آينه * بر « 3 » جمال خويشتن شيدا شده
ما همه پروانهء پرسوخته * تو چو شمع از نور خود يكتا شده
يوسف اندر مُلك مصر « 4 » و سلطنت * ديدهء يعقوب نابينا شده
گم شدم « 5 » در جست و جويت روز و شب * چند بازت جويم اى گم ناشده « 6 »
چون دل عطّار در عالم دلى * مىنبينم از تو خونپالا شده « 7 »
739
اى هر دهان « 8 » ز ياد لبت پُرعسل شده * در هر زبان خوشىّ لب تو مثل شده « 9 »
آوازهء وصال تو كوس ابد زده * مشّاطهء جمال تو لطف ازل شده
از نيم ذرّه پرتو خورشيد روى تو * ارواح حال كرده و اجسام حل « 10 » شده
هامش
( 1 ) - فر : آب از ما شده
( 2 ) - سل : خون ز دل
( 3 ) - سل و نو : وز جمال
( 4 ) - مج و سل و فر و فى و مس : مصر سلطنت
( 5 ) - سل و مه و نو : گمشده
( 6 ) - فر : بيت زير را كه به نظر الحاقى مىآيد اضافه دارد :« يوسف مصرى چه باشد پيش تو * صد چو يوسف از غمت شيدا شده »( 7 ) - فى و نو و مس : نيز اين غزل را دارد
( 8 ) - فر : دهن
( 9 ) - مج و مه : اين غزل را ندارد
( 10 ) - فر : اجسام دل