736
ترسا بچهاى ديدم زنّار كمر كرده * در معجزهء « 1 » عيسى صد درس ز بر كرده
با زلف چليپاوش « 2 » بنشسته به مسجد خوش « 3 » * وز قبلهء روى خود محراب دگر « 4 » كرده
از تختهء سيمينش يعنى كه « 5 » بناگوشش * خورشيد خجل گشته « 6 » رخساره چو زر كرده
از جادويى چشمش « 7 » برخاسته صد غوغا * تا بر « 8 » سر بازارى يكبار گذر كرده
چون مه بكله دارى پيروزه قبا بسته * زنّار سر زلفش عشّاق كمر كرده
روزى كه ز بد كردن بگرفت « 9 » دلش كلّى « 10 » * بگذاشته دست از بد صد بار بتر كرده « 11 »
صد چشمهء حيوانست اندر لب سيرابش « 12 » * وين عاشق بىدل را بس تشنه جگر كرده
دوش آمد « 13 » پير ما در صومعه بُد « 14 » تنها * گفت اى ز سر عجبى در خويش نظر كرده « 15 »
از خويش پرستيدن در صومعه بنشسته « 16 » * خلق همه عالم را از خويش خبر كرده
هامش
( 1 ) - سل : در معجزه عيسايى صد
( 2 ) - سل : چليپايش
( 3 ) - مج و فر و مه و مس : به مسجد در
( 4 ) - سل : محراب سحر كرده
( 5 ) - مج : يعنى دو بناگوشش
( 6 ) - مج و سل :
خجل كرده
( 7 ) - سل و فر : از جادوى چشم او بر . مه : از زلف و رخ و چشمش بر
( 8 ) - مه : تا در سر
( 9 ) - مه : بگرفته
( 10 ) - فر : دلش حالى
( 11 ) - سل : اين بيت را ندارد
( 12 ) - سل و مه : لب شيرينش
( 13 ) - سل : آمد و پير . فر : آمده پير
( 14 ) - مه : صومعهء تنها
( 15 ) - مج : اين بيت را ندارد
( 16 ) - فر : تو خويش پرستيدن در صومعه بنشستن