عطّار اگر دگر ره در راه دين درآيى « 1 » * دل بايدت كه گردد از هر چه هست ساده « 2 »
733
دوش آمد زلف تاب داده * جان را ز دو لب شراب داده « 3 »
صد تشنهء آتشين جگر را * از چشمهء خضر آب داده
زان روى كه ماه سايهء اوست * صد نور بآفتاب داده
هر كه از لب او سؤال كرده * صد دشنامش جواب داده
زان باده كه جان خراب او بود * جامى بدل خراب داده
چون مست شده دل از شرابش * او را ز جگر كباب داده
عطّار در آتش فراقش * تن در غم و اضطراب داده
734
جانا منم ز مستى « 4 » سر در جهان نهاده * چون شمع آتش تو بر فرق « 5 » جان نهاده « 6 »
تو همچو آفتابى تابنده از همه سو * من همچو ذرّه پيشت « 7 » جان در ميان نهاده « 8 »
من چون طلسم و افسون بيرون گنج مانده * تو در ميان جانم گنجى « 9 » نهان نهاده
گر يك گهر از آن گنج آيد پديد بر من * بينى مرا « 10 » ز شادى سر در جهان نهاده
هامش
( 1 ) - سل و نو : اگر دگر بار از دين همىبرآيى . فى : همىدرآيى
( 2 ) - فى و نو و مم : نيز اين غزل را دارد
( 3 ) - مج و سل و فر : اين غزل را ندارد . مه و مم : دارد
( 4 ) - مج :
ز هستى
( 5 ) - سل و نو : وز آتش تو تاجى بر فرق
( 6 ) - مه : اين غزل را ندارد
( 7 ) - مج : همچو ذره پس جان
( 8 ) - فى : سر در جهان
( 9 ) - سل : گنج نهان
( 10 ) - نو :
بينى كه من