چون اجل دامى گلوگير آمدست * چون درآيد وقت تن در دام ده
خاطر عطّار سودا مىپزد * سوخت از غم هين شرابش خام ده
732
سر « 1 » پا برهنگانيم اندر « 2 » جهان فتاده * جان را طلاق گفته « 3 » دل را بباد داده « 4 »
مردان راه بين « 5 » را در گبر كى كشيده * رندان رهنشين « 6 » را ميخانه در گشاده
با گوشهاى نشسته دست از جهان بشسته * در پيش دُردنوشان بر پاى ايستاده
اندر ميان مستان چندان گناه كرده * كز چشم خلق عالم يكبارگى فتاده « 7 »
هرجا كه مُفلسان را جمعيّتى است روزى « 8 » * ماييم جان « 9 » و دل را اندر ميان نهاده
ما خود كييم ما را « 10 » خون ريختن حلالست * رهزن شدند ما را مُشتى حرامزاده
زنهار اللّه اللّه « 11 » تا كى ز كفر و ايمان * گه روى سوى قبلهگه دست سوى باده
نه مؤمنم نه كافر گه اينم و گه آنم « 12 » * رفتم به خاك تاريك از هر دو خر پياده
هامش
( 1 ) - فر : سر و پا
( 2 ) - فر : بجهان در اوفتاده
( 3 ) - سل و نو : طلاق داده
( 4 ) - مج و مه : اين غزل را ندارد
( 5 ) - فر و فى : راه دين
( 6 ) - نو : راهبين
( 7 ) - سل :
اين بيت و بيت بعد را ندارد
( 8 ) - فر : جمعيتى دهى تو . نو : جمعيتى شود نو
( 9 ) - فى :
ماييم و جان
( 10 ) - فر : يارا
( 11 ) - فر و فى : از بهر للّه آخر
( 12 ) - سل : گاه اين و گاه آنم . فى : گاه اينم و گه آنم . نو : گه اين و گاه آنم