از بس كه رهزنانند اندر رهت ز غيرت * هر ذرّه ذرّهء « 1 » تو صد راه بر گرفته
چون آفتاب رويت بر جان فكند پرتو « 2 » * عشقت بجان رسيده دل را « 3 » بدر گرفته
عشق تو چون همايى پر بركشيده از هم * جانهاى عاشقان را در زير پر گرفته
مستان عشق هر شب همچون صبوح « 4 » خيزان * بر « 5 » آرزوى رويت راه سحر گرفته
آنجا كه حسن رويت بوى نمك نموده * صحراى هر دو عالم خون « 6 » جگر گرفته
عطّار در « 7 » غم تو شادىّ هر دو عالم * هم از نظر فكنده هم مختصر گرفته
728
اى دل اندر عشق ، دل در يار ده * كار او كن جان و دل در كار ده « 8 »
چند باشى در حجاب خود نهان * دلبرت صد بار آمد بار ده
يا برو گر مؤمنى اسلام آر * يا بيا گر كافرى اقرار ده
خون خورى بر روى آن دلدار خور * خون دهى بر روى آن دلدار ده
آرزوهاى تو بتهاى تواند * جملهء بتهات بر ديوار ده
پس در آتش چون خليل بُتشكن * جانت را شايستگى يار ده
ساقيا خُمخانه را بگشاى در * عاشقان را بادهء ابرار ده
هامش
( 1 ) - مه : ذره در ره تو
( 2 ) - مه : در جان فكند تا بىمه
( 3 ) - مه : دل آه برگرفته
( 4 ) - مه :
همچون چراغ حيران . سل : صبوح حيران
( 5 ) - مه : از آرزوى
( 6 ) - مه : بوى جگر
( 7 ) - مه : از غم تو
( 8 ) - مج و سل و مه : اين غزل را ندارد