زاهدان را از وجود خويشتن * وارهان و دُردى خمّار ده
چند پوشى دلق دام زرق را * دلقپوشان را كنون زنّار ده
چون شود شايستهء ره جان تو * اهل دل را تحفه چون عطّار ده
729
اگر دُرديست اندر خم خبر ده * كه فرياد و خروش افتاده در ده « 1 »
نديمان موافق را برانگيز * حريفان صبوحى را خبر ده
چو كمتر مىشود از عمر هر روز * ميم هر دم پياپى بيشتر ده
به خون آغشتهام از پاى تا سر * بجان تو كه جامم تا بسر ده
730
وقت صبح آن بنازپرورده * به صبوحى شرابكى خورده « 2 »
روى چون آفتاب ناشسته * زلف مُشكين به شانه در كرده
عاشقى بر گذرگه افتاده * لب او را ببوسه آزرده
731
ساقيا گر پختهاى مى خام ده * جان بىآرام را آرام ده « 3 »
خيز و بزمى در صبوحى راست كن * يك صراحى باده ما را وام ده
صبح پيدا گشت و شب اندر شكست * خفتگان مست را دشنام ده
چون بخواهى ريخت همچون گل ز بار * بار كم كش بادهء گلفام ده
همچو گل شو بادهء گلفام نوش * همچو بلبل سوى گل پيغام ده
داد خود بستان كه ايّام گُلست * يا نه خوش خوش داد اين ايّام ده
گر سراسر نيست دُردى در فكن * نيممستان را پياپى جام ده
هامش
( 1 ) - مج و سل و فر و مه : اين غزل را ندارد . مم : دارد
( 2 ) - مج و سل و فر و مه : اين غزل را ندارد . مم : دارد
( 3 ) - مج و سل و فر : اين غزل را ندارد