گه « 1 » جان پراسرار را كرده فدا ديدار را * گاهى دل عطّار را عشقت بيك دم تافته « 2 »
726
اى ز زلف پرشكن جعد زرهسان تافته * سنبل پرتاب بر گرد گلستان تافته « 3 »
گر سر زلفت گرفتم بود آن از بىخودى * خويشتن را همچو زلف خود مگردان تافته
زان زدم دستى به زلفت تا پريشانش كنم * كان نفس بودم از آن زلف زرهسان تافته
727
اى روى همچو ماهت يك پرده بر گرفته * جانهاى بىقراران فرياد در گرفته « 4 »
در پيش نور رويت پيران شصتساله * با صدهزار خجلت ايمان ز سر گرفته
عشقت بدلربايى بگشاده « 5 » دست بر ما « 6 » * ناگاه جان و دل را بس بىخبر گرفته
دل هر دم « 7 » از فراقت داغى دگر كشيده * جان هر دم از كمالت راهى دگر گرفته
هامش
( 1 ) - مج : بر جان . فى : گر جان
( 2 ) - فى و مس : نيز اين غزل را دارد
( 3 ) - مج و سل و فر و مه : اين غزل را ندارد . مم : دارد
( 4 ) - فر : اين غزل را ندارد
( 5 ) - سل :
بگشاد دست
( 6 ) - مه : بر من
( 7 ) - مه : هر دم دل از