مردان ره را بارها بر لب زده مسمارها * پس جمله را بر دارها از چارراه آويخته « 1 »
شمع طرب افروخته تا راز شمع آموخته « 2 » * دل بىجنايت سوخته جان بىگناه آويخته
اى داده در دلها « 3 » ندا تا كرده دلها جان فدا * سرهاى پيران هدى بر « 4 » شاهراه آويخته
آن خواجهء روز جزا بر « 5 » چارسوى كبريا * از بهر دستآويز ما زلف سياه آويخته
ابليس را حالى « 6 » عجب در بحر حرمان خشكلب * از بهر يك ترك ادب از سجدهگاه آويخته
عطّار اين تفصيل دان « 7 » وين قصّه بىتأويل دان * عالم يكى قنديل دان ز ايوان شاه آويخته
724
اى لبت حقّهء گهر بسته * دهنت شور در شكر بسته « 8 »
طوطيان خط تو پيش شكر * بال بگشاده و كمر بسته
خطت از پستهء تو بر رُستست * هست بررستهء تو بربسته
زان خط سبز بر رخ زردم * خون دل جمله چون جگر بسته
عاشق از جان به صد هزاران دل * در تو هر دم دلى دگر بسته
هر كه از تو كشيده مويى سر * دستش از موى باز بربسته
هامش
( 1 ) - سل : اين بيت را ندارد
( 2 ) - مس : رخ را چو شمع افروخته ما را بزلف آموخته
( 3 ) - مس : اى كرده با دلها
( 4 ) - مس : از بارگاه آويخته
( 5 ) - مس : در چارسوى
( 6 ) - مس : ابليس با جان عجب
( 7 ) - سل : تفصيل خوان
( 8 ) - مج و سل و فر : اين غزل را ندارد