اى كار دل ناساخته ناگاه بر دل تاخته * برقع « 1 » ز روى انداخته وز دل فغان انگيخته
تو همچو سرمستى كشى « 2 » افكنده در جان مفرشى * سلطان عشقت آتشى اندر جهان انگيخته
گه دام زلف انداخته گه تيغ « 3 » مژگان آخته * صد حيله زين برساخته « 4 » صد فتنه زان انگيخته
انديشهء تو هر نفس بگرفته دل را پيش و پس * بس مرغ جان را زين هوس از آشيان انگيخته
عطّار اندر ذكر « 5 » خود وز نكتههاى بكر خود * گرد سمند فكر « 6 » خود از آسمان انگيخته
723
اى چشم بد را برقعى بر « 7 » روى ماه آويخته * صد يوسف گمگشته را زلفت به چاه « 8 » آويخته « 9 »
ماهست روى خرّمت دامست زلف پرخمت « 10 » * دلها چو مرغ اندر غمت از دامگاه آويخته « 11 »
فرش بقا انداخته كوس فنا بنواخته « 12 » * ميزان عزّت ساخته پيش سپاه آويخته « 13 »
هامش
( 1 ) - فر : برقع به روى
( 2 ) - فر : مست سركشى
( 3 ) - فر : گه تير مژگان بافته
( 4 ) - فر : پرداخته صد جاه از آن
( 5 ) - مج و سل : فكر خود
( 6 ) - مج و سل : ذكر خود
( 7 ) - سل : از روى
( 8 ) - سل : ز چاه
( 9 ) - مج و فر و مه : اين غزل را ندارد . سل و مم و مس : دارد
( 10 ) - مس : روى خرمش دامست زلف پرخمش
( 11 ) - سل : اين بيت را ندارد
( 12 ) - سل : ميزان عزت ساخته كوس قضا بنواخته
( 13 ) - سل : فرش بقا انداخته پيش سپاه آويخته