مه رخ نموده از سمك ماهى شده مه را شبك « 1 » * هر دم شترمرغ فلك از سينه اخگر ريخته
نعش از ميان اختران بگريخته چون دلبران * بگسسته عقد دختران وز عقد گوهر ريخته
صبح آمده با جام جم چون شير با زرّين علم * در حلق صبح مُشك دم صد بيضه عنبر ريخته
مطرب ز بانگ ارغنون كرده حريفان را زبون * ساقى ز جام لالهگون خون معطّر ريخته
چون گل بتان سيمبر بر كف نهاده جام زر * هر دم ز لعل چون شكر صد نقل ديگر ريخته
سيمين بران بسته ميان مىكرده در جام كيان * پسته گشاده ساقيان وز « 2 » پسته شكّر ريخته
هر سيمتن از تف « 3 » مى رقاص گشته زير خوى * مى مرغ جان را زير پى هم بال و هم پر ريخته
عطّار با مستان خوش صافى دلست و دُردكش * وز « 4 » خاطر خورشيدوش آب زر تر ريخته
722
اى آتش سوداى تو دود از جهان انگيخته * صد سيل خونين عشق تو از چشم « 5 » جان انگيخته « 6 »
هامش
( 1 ) - مس : مه را به شك
( 2 ) - مس : در پسته
( 3 ) - مس : هر موى تن از تعب مى
( 4 ) - مس : در خاطر
( 5 ) - فر : از جسم و جان . سل : از جسم جان
( 6 ) - مه : اين غزل را ندارد