تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان عطار ( فارسى ) — صفحة 573

مساهمون:

ص٥٧٣
گر بخورندت بمترس از وجود * گرچه بگردى « 1 » تو نگردى تباه
آهو چينى چو گياهى خورد « 2 » * در شكمش « 3 » مُشك شود آن گياه
مات « 4 » شو ار شاه همه عالمى * تا برهى از ضرر « 5 » آب و جاه
از شدن و آمدن و از گريز * كى برهد تا نشود مات « 6 » شاه
گفتمش از علم مرا كوههاست * كس نتواند كه كند كوه كاه « 7 »
گفت كه « 8 » هر چيز كه دانسته‌اى * جمله فروشوى به آب سياه
چون همه چيزيت فراموش شد * بر دل و جانت بگشايند راه
يوسف قدسى تو و مُلك تو مصر * جهد بر آن « 9 » كن كه برآيى ز چاه
تا سر عطّار نگردد چو گوى * از مه و خورشيد نيابد كلاه
هر كه درين واقعه آزاد نيست * گو برو و خرقه ز عطّار « 10 » خواه « 11 »

720

شب را ز تيغ صبحدم خونست عمدا ريخته * اينك ببين خون « 12 » شفق در طشت مينا ريخته « 13 »
لالاى شب در هر قدم لؤلؤ بر آورده بهم * وز يك نسيم صبحدم لؤلؤى « 14 » لالا ريخته
خورشيد زركش تافته زربفت عيسى بافته * زنّار زرّين يافته زر بر مسيحا ريخته
هامش
( 1 ) - سل : گر بنگردى ( 2 ) - مه و فى : آهوى چين چون كه گياهى بخورد . مج : چينى چو گيا مىخورد . سل : بخورد ( 3 ) - فر : مشك شود در شكمش آن ( 4 ) - نو : ماه شو ( 5 ) - سل : تا برهى از صد آب ( 6 ) - مس : كى برهى تا نشوى لات شاه ( 7 ) - مج : اين بيت و چهار بيت بعد را ندارد ( 8 ) - فر : گفت ز هر چيز ( 9 ) - سل و نو : جهد بكن تا كه برآيى . مم : جهد چنان كن ( 10 ) - سل و فر و مه : اين بيت را ندارد ( 11 ) - فر و نو و مم و مس : نيز اين غزل را دارد ( 12 ) - فر و فى : خون از شفق . سل : چون خون شفق ( 13 ) - مج : اين غزل را ندارد ( 14 ) - مه : لؤلؤ لالا