تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان عطار ( فارسى ) — صفحة 563

مساهمون:

ص٥٦٣
قصّهء عطّار چون از سر گذشت * عرضه خواهد داشتن بر راى تو

705

اى دل مبتلاى من شيفتهء هواى تو * ديده دلم بسى بلا آن همه از براى تو « 1 »
راى مرا بيك زمان جمله براى خود مران * چون ز براى خود كنم چند كشم بلاى تو
نى ز براى تو بجان بار بلاى تو كشم * عشق تو و بلاى جان جان من و وفاى تو
باد جهان بىوفا دشمن من ز جان و دل * گر نكنم ز دوستى از دل و جان هواى تو
پرده ز روى برفكن زانكه بماند تا ابد * جملهء جان عاشقان مست مى لقاى تو
جان و دليست بنده را بر تو فشانم اينكه هست * نى كه محقريست خود كى بود اين سزاى تو
چشم من از گريستن تيره شدى اگر مرا * گاه و بگاه نيستى سرمه ز خاكپاى تو
گر ببرى بدلبرى از سر زلف جان من * زنده شوم بيك نفس از لب جانفزاى تو
هست ز مال اين جهان نقد فريد نيم‌جان * مىنپذيرى اين ازو پس چه كند براى تو
هامش
( 1 ) - مج و سل و فر و مه : اين غزل را ندارد . مس : دارد