تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان عطار ( فارسى ) — صفحة 562

مساهمون:

ص٥٦٢
با خيالى آمد از خجلت هلال * پيش بدر « 1 » عارض زيباى تو
برگشايد كار هر دو كون را * يك گره از زلف عنبرساى تو
تو ز خون پوشيده قوس قامتم * از خدنگ نرگس رعناى تو
هيچ كارم نيست جز جان كاستن * بر اميد لعل جان‌افزاى تو
جاى آن دارى كه صد صد را كشند * ليك بر يك جاى يك‌يك جاى تو
تو چو شمعى وين « 2 » جهان و آن جهان * راست چون پروانه ناپرواى تو
كى رسم من بىسر و پا در تو زانك * بىسر و پايست سر تا پاى تو
صدهزاران قرن بايد خورد خون * تا توانم كرد يكدم راى تو
كى توانم پخت سوداى تو من * هست سوداى تو بر بالاى تو
گر شود هر ذرّه صد دوزخ مدام * هم نگردد پخته يك سوداى تو
دم فروبست از سخن اينجا فريد * تا كند غوّاصى درياى تو

704

اى دلم مستغرق سوداى تو * سرمهء چشمم ز خاك پاى تو « 3 »
جان من من عاشقم از ديرگاه * عاشق ياقوت جان‌افزاى تو
مانده كرده « 4 » عالمى دل ديده را * فتنهء آن نرگس رعناى تو
گر چنين زيبا نبودى عارضت * دل نبودى اين چنين شيداى تو
صدهزاران جان عاشق هر نفس * باد ايثار رخ زيباى تو
از دل من جوى خون بالا گرفت * تا بديدم قامت و بالاى تو
نيست يك‌ذرّه ترا پرواى خويش * زان شدم يكباره ناپرواى تو
دست گير آخر مرا از بىدلى * غرقه گشتم در بُن درياى تو
با تو مىبايد بكام دل مرا * تا بگويم قصّهء سوداى تو
هامش
( 1 ) - مس : از هلال عارض زيباى ( 2 ) - مس : اين جهان ( 3 ) - مج و سل و فر و مه : اين غزل را ندارد ( 4 ) - مس : مانده بر ره