تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان عطار ( فارسى ) — صفحة 559

مساهمون:

ص٥٥٩
جمله تويى به خود نگر جمله ببين كه دايما * هجده‌هزار عالمست « 1 » آينهء جمال تو
تا دل طالبانت را از تو دلالتى بود * هر چه كه هست در جهان هست همه مثال تو
جملهء اهل ديده را از تو زبان ز كار شد « 2 » * نيست مجال نكته‌اى در « 3 » صفت كمال تو
چرخ رونده « 4 » قرنها « 5 » بىسر و پاى در رهت * پشت خميده مىرود در « 6 » غم گوشمال تو
تا ابدش نشان و نام از دو جهان بريده شد * هر كه دمى جلاب خورد از قدح جلال « 7 » تو
مانده‌اند « 8 » دور دور اهل دو كون از « 9 » رهت * زانكه وجود گم كند خلق در اتصال تو
خشك شديم بر زمين « 10 » پرده ز روى برفكن * تا لب خشك عاشقان تر شود از زلال « 11 » تو « 12 »
گرچه فريد در جهان هست فصيح‌تر كسى « 13 » * رد مكنش كه در سخن « 14 » هست زبانش لال تو « 15 »
هامش
( 1 ) - مه : عالمند ( 2 ) - مج و سل : ديده را گر ز تو كار شد زيان . نو : گر ز تو كار با زيان ( 3 ) - مه : از صفت جلال تو ( 4 ) - مج : چرخ دويد ( 5 ) - فى : سالها ( 6 ) - مج و سل و فى و نو : از غم ( 7 ) - مه : قدح دلال ( 8 ) - مه : مانده شدند ( 9 ) - مج و مه : در رهت . نو : از درت ( 10 ) - مه : در جهان ( 11 ) - فى : از دلال ( 12 ) - سل : اين بيت را ندارد ( 13 ) - مه : گر ز فريد در جهان نيست فصيح‌تر كسى . مس : همچو فريد در جهان نيست ( 14 ) - نو : در كن و در مكن سخن ( 15 ) - فى و نو و مس : نيز اين غزل را دارد