من نيم امّا همه زشتى ز من * تو نهاى « 1 » امّا همه احسان ز تو « 2 »
پاى از سر كرده سر از پاى چرخ * مانده بس حيران و سرگردان ز تو « 3 »
قطرهء اشكم كه آن را نيست حدّ « 4 » * هست در هر « 5 » قطره صد طوفان ز تو
روز و شب بر جان من درد و دريغ * چند بارد بىتو چون باران ز تو
يوسف عهدى برون آى از حجاب « 6 » * تا برون آيم ازين زندان ز تو
ذرّه ذرّه در زمين و آسمان * چند خواهم داشتن ديوان « 7 » ز تو « 8 »
با عدم بر « 9 » جمله و پيدا بباش * تا شود هر دو جهان پنهان ز تو
تو « 10 » نقاب از چهره برگيرى بسست * خلق خود گردند جانافشان ز تو « 11 »
وارهان عطّار را يكبارگى * تا بسوزد « 12 » اين دل بريان ز تو « 13 »
696
مىروم بر « 14 » خاك دل پرخون ز تو * زاد را هم درد روز افزون ز تو « 15 »
در دو عالم نيست كارى با كسم * كز « 16 » همهكس فارغم بيرون ز تو
تا به كى بر در نهم در انتظار * صدهزاران چشم چون گردون ز تو
چند ريزم از سر يكيك « 17 » مژه * همچو باران اشك بر هامون ز تو
تو بتاز از ناز شبرنگ جمال * تا نتازد اشك من گلگون ز تو
تخت بنهادى ميان خون دل * تا بگردند « 18 » اهل دل در خون ز تو
مىفرودآيد « 19 » بجان غمكشم * هر نفس صد درد ديگرگون ز تو
هامش
( 1 ) - سل و مه و فى : جز تو نيست اما همه
( 2 ) - مج : اين بيت را ندارد
( 3 ) - مج :
همچو گويى در خم چوگان ز تو
( 4 ) - سل و فر و فى : حد نيست
( 5 ) - سل : يك قطره
( 6 ) - سل : از نقاب
( 7 ) - فى : ويران ز تو
( 8 ) - سل : اين بيت و دو بيت بعد را ندارد
( 9 ) - فى : در جمله
( 10 ) - فى : تا نقاب
( 11 ) - مج : اين بيت را ندارد
( 12 ) - سل و فر : تا نسوزد
( 13 ) - فى : نيز اين غزل را دارد
( 14 ) - فى و مس : با خاك
( 15 ) - مج و سل و مه : اين غزل را ندارد . فر و فى و مس : دارد
( 16 ) - فى و مس : از همه
( 17 ) - فر و فى : از سرشك يك مژه
( 18 ) - فى : تا بگردد اهل دين
( 19 ) - فى : فرودآمد