دل عطّار چو درد تو نيافت « 1 » * شد درين « 2 » واقعه بر باد از تو « 3 »
693
اى مرا زندگىّ جان از تو * زنده بينم همه جهان از تو « 4 »
به زمين مىفروشود خورشيد « 5 » * هر شب از شرم ، پرفغان « 6 » از تو
گر زبانى دهى بيك شكرم * شكر گويم به صد زبان از تو
دست چون در كمر كنم با تو « 7 » * كه كمر ماند بىميان از تو
بار ندهى و پيش خود خوانى * اين چه شيوه است صد « 8 » فغان از تو
دل ز من بردى و نگفتم هيچ * ليك جان كردهام نهان از تو
نتوانم كه باز خواهمدل * كه مرا هست بيم جان از تو
جان رها كن به من چو دل بردى * كين بدادم ز بيم آن از تو
دعوى صبر چون كنم كه مرا * صبر كفرست يك زمان از تو
اثر وصل تو كسى يابد * كه شود محو جاودان از تو
تا نشانى ز خلق مىماند * نتوان يافتن نشان از تو
عاشقان را خط امان دادى * نيست عطّار را امان از تو
694
هر زمان شورى « 9 » دگر دارم ز تو * هر نفس دلخستهتر « 10 » دارم ز تو « 11 »
بر بساط عشق تو هر دو جهان * مى « 12 » ببازم تا خبر دارم ز تو
خاك بر فرقم اگر جز خون دل * هيچ آبى بر « 13 » جگر دارم ز تو
هامش
( 1 ) - مس : بيافت
( 2 ) - مج : بدين
( 3 ) - فى و مم و مس : نيز اين غزل را دارد
( 4 ) - مج و سل و فر : اين غزل را ندارد . مه و مس : دارد
( 5 ) - مس : فروشود از شرم
( 6 ) - مس : هر شبى ماه آسمان از تو
( 7 ) - مس : با تو چون در كمر كنم دستم
( 8 ) - مس :
اين فغان
( 9 ) - فر و مس : سوزى دگر
( 10 ) - مج و فر و مس : دلبستهتر . فى : تشنهتر
( 11 ) - سل : اين غزل را ندارد
( 12 ) - مه : من ببازم
( 13 ) - مه و فى : در جگر