جان ما را زندهء جاويد گردانى بقطع * گر نسيمى آورى از زلف عنبرساى او
گر سر انگشت بىحرمت بزلف او برى * دشنهء خونين خورى از نرگس شهلاى « 1 » او
پيك راهى تو بشمع روى او منگر بسى * تا نگردى همچو من پروانه ناپرواى او
نيست دستورى كه آرى چهرهء او در نظر * كز نظر آزرده گردد چهرهء زيباى او
گر تو خواهى « 2 » كرد كارى صد جهان جان وام كن * پس برافشان جمله بر روى جهانآراى او
جام جم پرآب خزر از دست عيسى چون خورند * همچنان خور شربتى از جام جانافزاى او
منتظر بنشستهام تا تحفه آرى زودتر « 3 » * سربهمهرم يك شكر از لعل گوهرزاى او
جهد كن تا آن سمن را بر نيازارى بگرد « 4 » * خاصّه آن ساعت كه روى آرى به خاك پاى او
تا نسازى چشم را از خاك پايش توتيا * كى توانى شد به چشم خويشتن بيناى او
غسل ناكرده مرو تردامن آنجا زينهار * زانكه نتوان كرد الّا پاك دامن راى او
هامش
( 1 ) - مس : نرگس رعناى
( 2 ) - مس : گر بخواهى كرد
( 3 ) - مس : تحفه آرى زود زود
( 4 ) - مس : نيارد هيچ گرد