686
هر كه جان درباخت بر « 1 » ديدار او * صدهزاران جان شود « 2 » ايثار او « 3 »
تا توانى در فناى خويش كوش * تا شوى از خويش برخوردار او
چشم مشتاقان روى دوست « 4 » را * نسيه « 5 » نبود پرتو رخسار او
نقد باشد اهل دل را روز و شب * در مقام معرفت ديدار او
دوست يكدم نيست خاموش « 6 » از سخن * گوش كو تا بشنود گفتار « 7 » او
پنبه را از گوش بر بايد كشيد * بو كه يكدم بشنوى اسرار « 8 » او
نور و نار او بهشت « 9 » و دوزخست * پاى برتر نه ز نور و نار « 10 » او
دوزخ مردان بهشت ديگرانست * درگذر زين هر دو در زنهار او « 11 »
كز « 12 » اميد وصل و از « 13 » بيم فراق * جان مردان خون شد اندر كار او
عاشقان خستهدل بين « 14 » صدهزار * سرنگون آويخته از دار او « 15 »
همچو مرغ نيم بسمل ماندهاند « 16 » * بىخود و سرگشته از « 17 » تيمار او
صدهزاران رفتهاند و كس نديد * تا كه ديد از رفتگان آثار او
زاد عطار اندرين ره هيچ نيست * جز اميد رحمت بسيار او « 18 »
687
اى چو گويى گشته در ميدان « 19 » او * تا ابد چون گوى سرگردان او
هامش
( 1 ) - مج : در ديدار . فى : با ديدار
( 2 ) - سل : جان بود . فر : سزد
( 3 ) - فر : اين غزل را ندارد
( 4 ) - سل : روى خويش را
( 5 ) - سل : بسته بود از پرتو . فى : بسته نبود
( 6 ) - فى و نو : خالى از سخن
( 7 ) - سل و فى و نو : اسرار او
( 8 ) - سل و نو : گفتار او
( 9 ) - سل : بهشتى ديگرست
( 10 ) - سل : درگذر زين هر دو در زنهار او . فى و نو : در گفتار
( 11 ) - سل : اين بيت را ندارد
( 12 ) - سل : در اميد . نو : بر اميد
( 13 ) - مج : وصل كز بيم
( 14 ) - فى : خسته بينى صد
( 15 ) - سل : اين بيت را ندارد
( 16 ) - مج و نو : ماندهام . مس : ماندهاى
( 17 ) - سل و نو و مس : سرگشتهء تيمار . فى :
سرگشتهء ديدار . مه : سرگشته در بازار
( 18 ) - فى و نو و مس : نيز اين غزل را دارد
( 19 ) - مس : در چوگان