تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان عطار ( فارسى ) — صفحة 549

مساهمون:

ص٥٤٩
نى خطا گفتم ادب نيست آنچه گفتم جهد كن * تا پريشانى نيابد زلف عنبرسان او
گر مرا دل‌زنده خواهى كرد جامى جانفزاى * نوش كن بر ياد من از چشمهء حيوان او
گر تو جان دارى چه كن بركن بدندان پشت دست * چون ببينى جان‌فزايىّ « 1 » لب و دندان او
گو فلانى از ميان جانت مىگويد سلام * گو بجان تو فروشد روز اوّل جان او
جان او در جان تو گم گشت و دل از دست رفت * درد او از حدّ بشد گر مىكنى درمان او
چون رسى آنجا اجازت خواه اوّل بعد از آن * عرضه كن اين قصّهء پُردرد در ديوان « 2 » او
چشم آنجا بر مگير از پشت پاى و گوش دار * ور نه حالى بر زمين دوزد ترا مژگان او
هر چه گويد ياد گير و يك بيك بر دل نويس * تا چنان كو گفت برسانى به من فرمان او
چند گريى اى فريد از عشق رويش همچو شمع * صبح را مژده رسان از پستهء خندان او

689

اى صبا بر « 3 » گرد امشب گرد سر تا پاى او * صدهزاران سجده كن در عشق يك‌يك جاى او « 4 »
هامش
( 1 ) - مس : از لب و دندان ( 2 ) - مس : اين قصه من بر در ايوان او ( 3 ) - مس : در گرد ( 4 ) - مج و سل و فر : اين غزل را ندارد . مه و مس : دارد