همچو گويى خويشتن « 1 » تسليم كن * پس بسر « 2 » مىگرد در ميدان او
جان اگر زو دارى و جانانت اوست * تن فروده در خم چوگان او
سوز « 3 » عشقش بس بود در جان ترا « 4 » * دل منه بر وصل و بر هجران او
با وصال و هجر او كاريت نيست * اينت بس يعنى كه عشقت « 5 » زان او
اين كمالت بس كه در وادىّ عشق * خويش را « 6 » بينى همى حيران « 7 » او
تو كه اى در راه عشقش قطرهاى « 8 » * غرقه « 9 » در درياى بىپايان او
وانگه از هر سوى مىپرسى خبر * تا كجا دارد كسى ديوان او
تن زن اى عطّار و جان پروانهوار * برفشان چون دررسد فرمان او « 10 »
688
اى صبا گر بگذرى بر زلف مُشكافشان او * همچو من شو گرد يكيك حلقه سرگردان او « 11 »
منّت صد جان بيار و بر سر ما نه به حكم * وز سر زلفش نشانى آر ما را زان او
گاه از « 12 » چوگان زلفش حلقهء مشكينرباى * گاه خود را گوى گردان در خم چوگان او
خوش خوش « 13 » اندر پيچ زلفش پيچ تا مشكين كنى * شرق تا غرب جهان از زلف مشكافشان او
هامش
( 1 ) - مه : خويش را
( 2 ) - سل : پس برو مىگرد
( 3 ) - سل : سر عشقش
( 4 ) - مس :
در جان همى
( 5 ) - سل : يعنى كه جان را آن او . فر : كه عاشق آن او . فى : يعنى عاشقى توزان او . مس : عشقت كان او
( 6 ) - فى : خويشتن بينى
( 7 ) - مج : قربان
( 8 ) - سل :
ذره . فى : تو كه خود در راه عشقش ذرهاى
( 9 ) - مج : غرق
( 10 ) - فى و مس : نيز اين غزل را دارد
( 11 ) - مج و سل و فر : اين غزل را ندارد . مه و مس : دارد
( 12 ) - مس : در چوگان
( 13 ) - مس : خوشخوشى در پيچ